๑§۞§๑ من و پروانگی هایم ๑§۞§๑
ّّّّ۞ پروانه ها هرگز نمیمیرند ۞ّّّّّ
بکر خواهی ماند ای احساسات ناخلف، هرگز برهنه در معرض نمایش نخواهی بود.. به کجاها سرک می کشی؟؟ تو را چه به پرواز در آسمان عشق،اجازه نخواهم داد مرا تحت سلطه در آوری فراموش خواهم کرد تمام خاطرات را... فقط امان از تو ای دل سرکش!!! که هر چه فریاد می زنم: یادم تو را فراموش.. زمزمه می کنی: یادم است. یادم است. لینک زیر رو تقدیم می کنم به همه کسانی که مثلِ من فکر می کنن خدایا پسرم دردانه دخترم.... چگونه سیرش کنم؟؟ " آی مردم من مسکین من درویش کمک می خواهم.. " خدایا چه نامردند این مردان !! بغضم را چشمم را اشکم را نمی بینند، - دستم را که می بینند - می گردم می یابم یک نفر می آید، این یکی حتمأ مرا خواهد دید ؟؟ زیر لب می گویم: " من مسکین من درویش کمک می خواهم.. " چه امید عبثی او هم نابیناست..... نه نه او بیناست زن همسایه را خوب می بیند!! که با موهای بُلُند طنازی می کند.. مرد من هم دختر همسایه را خوب خرید!! سالهاست آنها را نمی بینم... بیچاره پسرم دردانه دخترم... چاره ای می جویم امشب دختر یا پسرم را ،به باد کتکش می گیرم که یادش برود غذا می خواهد .. امشب که گذشت فردا را چه کنم؟؟ چاره ی دیگری می یابم می نشینم سر چاه دعا می خوانم ، یاد فخری خانم می افتم که با قیمت خوب تنفروشی می کرد!! فردا چشمم را می بندم روی خودم... بیچاره خودم.. ... ... چه زود فردای دیروز آمد.. همان مرد دیروز است چقدر پیِ من می آید ؟؟ خاصیت موهایم ، قرمزی لبهایم ، یا لوندی چشمانم است نمی دانم!؟ چه همه برای من می ایستند!! چه حق تلخی، حق انتخاب هم دارم جوانی می یابم که به عشقش، به زنش، خیانت نکند.!!! دنبالش راه می افتم .. .. .. چه شب سختی بود!! - من چقدر غمگینم - اما، کودکانم دلشان درد ندارد دیگر زیر لب می گویند: خدایا بماند سر این کار مادر.! قصه ای تکراری، روزها همه شب ، شبها همه تار صاحبخانه چرا خرابم می خواند؟؟ همه مردم شهر ناسزا می گویند.. مهم هم نیست زیاد پسرم، دردانه دخترم، شاد و خندان شکم سیر می خوابند. پرتاب جرقه ای، آتش میگیرم... کدامین نامرد بود ، مرا بد فروخت!! نمی دانم!! چه سنگبارانی است!؟ به کدامین جرم سنگسارم می کنند؟؟ جرمِ عشقِ مادر بیچاره پسرم خدایا دخترم... چه منصفانه می توان تمام ذکور را خائن دانست وقتی شکسپیر میگوید: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... و چه عادلانه می توان با پاکسازی زیر اناث را به عرش بازگرداند... اگر به خانه ی من آمدی..برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم ! یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند! یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا! یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد.... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم ! نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است! قیچی یادت نرود.......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم ! پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود ! تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند......بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم: "من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم" ممنونم سهراب ، آموختی به همه آب را گِل نکنند.. گِلِ چشمها را من، در همان آب شستم آب را گِل کردم؟؟ شاید ،اما...جور دیگر دیدم زندگی تاریک نیست ،دیگر سپید می بینم.. پوست می شکنم ،می شکفم - غمگین هم نیستم - خوب میدانم " زندگی باید کرد " گاهی می خندم گاهی می گریم اغلب می چینم - سوسوی نور را از درخت ایمان - ...همچنان در بهت هستی کاکتوس می کارم... باید دراندیشه راهی یابم باید ماهی باشم من درین آبی کمرنگ محال تا خیال گل سرخ باید عاشق باشم.. ...باید از پیله درآیم آتش دریابم... راست می گفتی تو : "مرگ ،پایان نیست " بارها سوختم - مُردم - باقی ماندم هنوز.... آری ... باقی ماندم هنوز... در هیچ ها پنداشتم ، همه چی را یافتم، قله ها را بافتم، سایه ها انداختم... راستی سهرابم، گوش کن ،هیچ گاه فاصله ای نیست.. گوش کن: باران را دل را افکار را ..دل در باران ، فکر او می بوید.. آیا فاصله ای هست هنوز؟؟ نه نه ،هرگز فاصله ای نیست... گوش کن: باران را دل را افکار را... شتابان از کوچهء وحشتناک می گذشتم ، گاه می دویدم !! گاه می ایستادم و بر میگشتم پشت سرم را می نگریستم !! ولی بیشتر ثانیه ها را به دلهره انتهای این کوچهء تنگ به جلو نگاه می کردم و پیش می رفتم... در میان راه نیمکتی کنار پیاده رو بود که دخترکی روی آن به انتظارم نشسته بود ، نگاهم با نگاهش تلاقی کرد.. ناگهان چشمانم را بستم که خطوط موازی و مغرور نگاهم به خطوط متقاطع چشمان او فخر نفروشد چه تاریکی حزن انگیزی و چه فرصت مناسبی برای اندیشیدن!! پندارم این بود که همه زیباییها یکجا در چشمان من است اما چه پوچیِ عمیقی.... شعاع دایره دید چشمان نا همگام او بسیار وسیعتر از شعاع دید مردمکهای هماهنگ من بود!! چشمانم را گشودم، با دیدی به عمق همه اقیانوسها پیدایش کردم ..هنوز روی نیمکت بود.. شناختمش، "دخترک ،سایه خیالی ام بود" دست در دستش به راه افتادم ....(در این گذرگاه هر چه سر به زیرتر، با سایه ها آشناتر ....سایه های سطحی، عمیق ، پررنگ و چقدر می شد مخلوق بی سایه دید!؟) هر چه بیشتر به انتهای روز نزدیک می شدیم سایه واقعی ام بیشتر از سایه خیالی ام فاصله می گرفت، وای خدای من چقدر این سایه واقعی کمرنگ است.. چقدر از سحر تا هم اکنون تغییر شکل داده است.. چقدر سطحی است.. کاش تشعشعات خورشید به نحوی بر من بتابد که تا انتهای کوچه بی برگشت عمر، خیال بر واقعیت چیره شود و من از این دهشتزدگی رها شوم....... کاش وقتی به انتهای کوچه برسم که میانه روز باشد و سایه هایم بر هم منطبق کاش در انتهای این کوچه هر سه ما به آرامش برسیم کاش و کاش و کاش.
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!
خیانت میتواند شکستن قلبی آکنده از صداقت باشد ...
خیانت میتواند گرفتن دست نیازمند یک زن از سوی یک مردباشدکه
محتاج کمک هست ولی مرد تنش را بیشترمی پسندد تا یارای کمکش را...
| Design By : Night Skin |


